چه باید کرد
وقتی که حرف نیست
حرفی که بشنوی
یا بگویی
یا بخوانی
یا فکر کنی حتی
وقتی تمام صداهای همیشه، خاموشند
چه باید گفت
وقتی که ذهن
در زیر گرد و خاک هفتاد سال سکوت
هفتاد سال سکون
هفتاد و هفت سال جمعه های مرده
در زیر گرد و خاک کهنه و تارهای عنکبوت های تازه
در لذت فلج کننده ی فراموشی غرق شده
و هیچ تکانی
چنان شدید نیست که بیدار کند.
حالا که این چنین مست رخوت دیوارهاست هر رویا
دیگر چه باید خواست
می خراشی و می خراشندت
به دنبال گنجی که گفته اند
در پس پیشانی . . .
هرگز نیافتیم.
کلم ... ها ... را ...
در باغچه میکاریم
سبز خواهد شد
میدانیم، میدانیم،
میدانیم؟

آبان تمام شد.
چه زود می گذرند این روزهای بی ملاحظه.
اگر باران
اگر دوباره زیر طاق
باران که با دوده در کوچه رقص
و چتر که نیست
کیف روی سر
میدوند و ما بیکار
اگر که طاق
اگر هنوز طاق
اگر که زیر طاق
که باز بخندیم به کیفها که روی سر
اگر تگرگ
اگر فقط تگرگ
یک دانهاش که در دو دست آب
با آن نگاه
از لابهلای دودهها و کوچهها
هزار حرف
بعد از هزار حرف
اگر نگاه
اگر که باز نگاه
پس باران.
24 مهر 1387
این یک شعر کوتاه و ساده از رابرت فراست (Robert Frost)شاعر امریکایی ه. اول بخوانید تا بعد بگم چرا انقدر دوستش دارم.
The rose is a rose,
And was always a rose.
But the theory now goes
That the apple's a rose,
And the pear is, and so's
The plum, I suppose.
The dear only knows
What will next prove a rose.
You, of course, are a rose--
But were always a rose.
برخورد شاعر با گل سرخ بسیار خلاقانه است. دو خط اول شعر هر خواننده ای رو به یاد کارکرد سمبلیک گل رز می ندازه. ولی شاعر خیلی سریع تو ذوق خواننده می زنه و قضیه رو به گیاه شناسی ربط می ده، درخت هایی که فکر می کنم جزو خانواده ی گل سرخیان هستن. اینجا لحن شوخ شاعر رو کاملا حس می کنی. اما دو خط آخر همونطور ناگهانی از دنیای علم کشیده می شه به دنیای شاعرانه. بعد از همه ی این حرفها، شاعر معشوقه اش رو به رز تشبیه می کنه. اما این تشبیه انگار خیلی از شیطنت قسمت قبل دوره. معشوقه در واقع به آلو و گلابی و . . . تشبیه نشده (شاید انتظار همین رو داشتیم.) بلکه همون گل سرخ دنیای شعر و افسانه اس که همیشه گل سرخ بوده.
واقعا چطور می شه در چند جمله ی کاملا ساده و بدون هیچ رمانتیک بازی اضافی، شعری اینقدر لطیف و دوست داشتنی نوشت؟
زندگی باغ قشنگی نیست
که در خنکای بعد از ظهر فروردین
روی نیمکتی
زیر پرگلترین بوتهی یاسش
بنشینی
مست خواب
و عشق کنی
زندگی راهبندان میدان آزادی
ظهر مرداد
در پیکان قراضهای است
که شیشهاش خاک گرفته
و پلاستیک سیاه صندلیهایش
ترک خورده
تو
بستنی فروش دورهگردی
که لحظهای بهشت میدهی
و یک ماه اسهال.
تیر87
(اول تصمیم گرفتم کلمه ی آخر رو عوض کنم. اما بعد دیدم این هم از واقعیت های زندگیه! یه جورهایی شبیه هشدارهای بهداشت و سلامتی می شه. چه بهتر
)
اردیبهشت رو از دست دادم. هیچ پست جدیدی نداشتم.
عجالتا این برای خرداد که چند روز دیگه تمومه.
راستی آخرین روزهای بهار خوش باشیم. خوش باشم. خوش؟ ای آقا. دل خوش سیری چند . . .
"فرق می کند!"
هنوز بحث می کنی و خستگی سرت نمی شود.
"فرق می کند!"
هنوز حرف می زنی و بین جمله ها نفس نمی کشی.
برای خواب
سکوت لازم است و باز حرف می زنی.
دلیل ما
ورای عقل و منطق است و باز بحث می کنی.
درک کن،
برای من فقط همین دو نکته فرق می کند.
8 اسفند 1380
سردترین ساعت روز
وقتی است که آمده ای و رفته ای
و رفتگرها
رد لبخندت را از دیوارها پاک کرده اند
و من مانده ام و
خاطره ی قطبی نگاهت.
۲۰ اسفند ۱۳۸۴
