تبليغاتX
آخ اگه بارون بزنه . . .


وقتی که دوری

دوریم

وقتی که دوریم

درها بسته

درهای بسته گاه سخت باز می شوند

گاهی کلیدها

گاهی مسیرها

گاهی بهانه ها

 

سخت است

من

پیدا نمی کنم.


21 آذر 1389

نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 22:51 | لینک  | 

الان داشتم به قدیم های وبلاگم نگاه میکردم. دیدم 5 سال پیش یک شعر جنبش سبزی فمینیستی داشتم!!!! دوباره میگذارمش اینجا که معلوم شه چه آدم پیشرویی بودم . یادم به خیر! :)) :))


دماوند منم

پاهای زمردین را میپوشانم

در پس دامن خاکیام

(جنگلی که

کویر خشکیدهی ذهنشان

تلألو سبزهایش را میسوزاند)

 

آتشفشانی در گلو

برف بر سر میکشم

بلوغ انفجاری را منتظرم.


13 خرداد 1384

نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 15:11 | لینک  | 


بیهوده چرخ می​زنم

از صبح و صبح و صبح

پای برهنه دور می​شوم

دور می​زنم

صبح می​شوم

بی هیچ راه گریز از میان راه

از نور درد می​کشم

ترس می​خورم

سنگ می​شوم.

 

16 تیر1389        

 

نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 14:23 | لینک  | 


چه باید کرد

وقتی که حرف نیست

حرفی که بشنوی

یا بگویی

یا بخوانی

یا فکر کنی حتی

وقتی تمام صداهای همیشه، خاموشند

چه باید گفت

وقتی که ذهن

در زیر گرد و خاک هفتاد سال سکوت

هفتاد سال سکون

هفتاد و هفت سال جمعه های مرده

در زیر گرد و خاک کهنه و تارهای عنکبوت های تازه

در لذت فلج کننده ی فراموشی غرق شده

و هیچ تکانی

چنان شدید نیست که بیدار کند.

حالا که این چنین مست رخوت دیوارهاست هر رویا

دیگر چه باید خواست


نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 13:45 | لینک  | 


می خراشی و می خراشندت

به دنبال گنجی که گفته اند

در پس پیشانی . . .

هرگز نیافتیم.


نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 17:55 | لینک  | 


کلم ... ها ... را ...

در باغچه میکاریم

سبز خواهد شد

میدانیم، میدانیم،

میدانیم؟

 

نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 19:32 | لینک  | 




                                              آبان تمام شد.
           چه زود می گذرند این روزهای بی ملاحظه.




نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 18:7 | لینک  | 


اگر باران

اگر دوباره زیر طاق

 باران که با دوده در کوچه رقص

و چتر که نیست

کیف روی سر

میدوند و ما بیکار

اگر که طاق

اگر هنوز طاق

اگر که زیر طاق

که باز بخندیم به کیفها که روی سر

اگر تگرگ

اگر فقط تگرگ

یک دانهاش که در دو دست آب

با آن نگاه

از لابهلای دودهها و کوچهها

هزار حرف

بعد از هزار حرف

اگر نگاه

اگر که باز نگاه

پس باران.

 

24 مهر 1387

نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 14:6 | لینک  | 

 با توجه به اینکه بسیاری از دوستان نگران ورودی شهریور آرشیو مطالب من بودند و یاد آوری کردند، و چون خودم فعلا خلاقیتم نم کشیده، به آثار بزرگان روی میارم. باشد که . . . باشد.
این یک شعر کوتاه و ساده از رابرت فراست (Robert Frost)شاعر امریکایی ه. اول بخوانید تا بعد بگم چرا انقدر دوستش دارم.


     The Rose Family

  The rose is a rose,
  And was always a rose.
  But the theory now goes
  That the apple's a rose,
  And the pear is, and so's
  The plum, I suppose.
  The dear only knows
  What will next prove a rose.
  You, of course, are a rose--
  But were always a rose.


برخورد شاعر با گل سرخ بسیار خلاقانه است. دو خط اول شعر هر خواننده ای رو به یاد کارکرد سمبلیک  گل رز می ندازه. ولی شاعر خیلی سریع تو ذوق خواننده می زنه و قضیه رو به گیاه شناسی ربط می ده، درخت هایی که فکر می کنم جزو خانواده ی گل سرخیان هستن. اینجا لحن شوخ شاعر رو کاملا حس می کنی. اما دو خط آخر همونطور ناگهانی از دنیای علم کشیده می شه به دنیای شاعرانه. بعد از همه ی این حرفها، شاعر معشوقه اش رو به رز تشبیه می کنه. اما این تشبیه انگار خیلی از شیطنت قسمت قبل دوره. معشوقه در واقع به  آلو و گلابی و . . . تشبیه نشده (شاید انتظار همین رو داشتیم.) بلکه همون گل سرخ دنیای شعر و افسانه اس که همیشه گل سرخ بوده.

واقعا چطور می شه در چند جمله ی کاملا ساده و بدون هیچ رمانتیک بازی اضافی، شعری اینقدر لطیف و دوست داشتنی نوشت؟

 
نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 22:47 | لینک  | 

 

زندگی باغ قشنگی نیست

که در خنکای بعد از ظهر فروردین

روی نیمکتی

زیر پرگلترین بوتهی یاسش

 بنشینی

مست خواب

و عشق کنی

 

زندگی راهبندان میدان آزادی

ظهر مرداد

در پیکان قراضهای است

که شیشهاش خاک گرفته

و پلاستیک سیاه صندلیهایش

ترک خورده

 

تو

بستنی فروش دورهگردی

که لحظهای بهشت میدهی

و یک ماه اسهال.

 

تیر87

 

(اول تصمیم گرفتم کلمه ی آخر رو عوض کنم. اما بعد دیدم این هم از واقعیت های زندگیه! یه جورهایی شبیه  هشدارهای بهداشت و سلامتی می شه. چه بهتر )

 

نوشته شده توسط مونا ه. در ساعت 15:8 | لینک  |